لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.

گاهی میان بی رحمی هایت محبت کنی بد نیست . . .
نگذار روزی که جدا شدیم
خجالت زده ی خاطره هایم باشی . . .

کل دنیا هم هر روز بگویند : دوستم دارند ”
فایده ندارد . . .
اما دوستت دارم های ” تو ” چه غوغایی میکند لامصب . . .
روحم را تازه میکند . . .

میتوانی به حساب سادگیم بگذاری که با تمام کم لطفی هایت هنوز دوست دارم . .

این روزها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند !
حیف از عشق که زیر دست و پاست . . .

عشق ِ ما
شبیه عکسی‌ست
که دست عکاس ،‌ بر اثر یک “اشتباه” می لرزد
و عکس برای همیشه
تار می افتد !


چرا دیوونگی نسبت به حساب نمیاد؟
مثلا بگن تو چه نسبتی باهاش داری؟ منم بگم دیوونشم . . .

چــقــدر مــتــفــاوتـــنــد آدمــهــا . . .
عــشــق بــرایی یــکــی دلــگــرمــی . . .
و بــرای دیــگــری ســرگــرمــی . . .

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو. برو تا راحت تر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم...

به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!!

فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!!

به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت:

نه نشد!! به فرشته گفتم:چرا؟

فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن!

ایـنـکـــه
میـان دسـتـانَـت
لـحـظـه ای چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم…
و دنـیــــا بـــه سکـوت صـــدای
نَـفَـس هــایَـت فــــرو رَوَد
نمیــــدانــــــی…
چه هـیـجـــانــــی ست …

دیکتاتور
تویی و آغوشت !
که هر بار مرا تسلیم می کند . . . !

ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت
و تو حتی نمیگویی…
جـــــــــانم !

باز هم خیال تو مرا برداشت …
کجا میبرد نمـــیدانـــــم .

کاش جنس دلها از کاغذ بود نه از شیشه ! آری ، سوختن بهتر از شکستن است .

وقتی دل تنها کالائیست که خدا شکسته آن را میخرد ، پس چرا من

به دست کسی که دلم را شکسته بوسه نزنم . . . ؟

من چرک نویس احساسات تو نیستم
دوستت دارم هایت را جای دیگری تمرین کن

فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد
فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد
فقط رفت … فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم

ســـوم
هفتــــم
چهلـــم
…ســـــال
چنـــد ســــال دیگــــر
بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم . . .؟

هنوز هم مثل انشاهای دوران دبستان با نتیجه گیری مشکل دارم
“ چرا رفتی ؟ ”

خنک شدى ؟
اما من هنوز داغم از رفتنت در این سرماى بى رحم!

هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟

نترس ؛…رفت دیگر اسمش را رویت نمی نویسم

آتش زدن به یک “سرنوشت”
کبریت نمی خواهد که
پـــا می خواهد
که لگد بزنی به همه دارایی یک نفر
و
بـــــــــروی

خدایا این روزها دلم یقه امو گرفته میگه اروممم کن چی کارش کنم خودت ارومش کن کاری ازم بر نمیاد!

کاش باران میدانست…
“گنجشک”
لباسی برای عوض کردن ندارد!!!

خدا قسمت داشتنت را از من گرفت…
گمانم،
کسی بیشتر از من دعا کرده بود..!!

کاش دستهایم همیشه پر از تو بود.
تنهایی کلافه ام کرده هر روز صبح
بی تو
شب بی تو
مگر می شودهمیشه بی تو بود؟
کاش دستهایم پر از تو بود!

عکسی به دست داشت از خود،آن را نشان من داد و پرسید:
با این مشخصات کسی را ندیده ای؟؟؟

مشتی از خاک بر میدارم…
شاید…
این همان نیمه ی گم شده ی من باشد
که خدا یادش رفته
خلقش کند…

یادت هست فقط میگفتی لب تر کن…
لب که هیچ چشمانم را تر کردم ولی باز ترکم کردی..